فقط یک کام با من...

حسن ریوندی Close
تبلیغات در بلاگ اسکای

بچچه که بودم دختر خیلی خوبی بودم! 

به عشق دوچرخه سواری صبا زود بیدار میشدم و میرفتم نون میگرفتم٬یه دوچرخه قرمز که اولش مال دو تا برادر بزرگم بوده و بعدش الهه خواهرم و بعدش به من رسیده بود! یادمه یه بار با مخ رفتم توو دیوار کاهگلی ته کوچه و دماغ واسم نموند! 

بچچه که بودم با الا سوسک مرده ها رو میذاشتیم توو قوطی کبریت و کادو میکردیمو و به دخترهای همسایمون کادو میدادیم! 

بچچه که بودم شبا میترسیدم برم دسشویی و بابامو بیدار میکردم! 

بچچه که بودم یا توو کوچه ها ول بدم و دوچرخه سواری میکردم یا توو مسجد بودمو نماز میخوندم و چادر ها رو مرتب میکردم! 

بچچه که بودم توو مسابقات قرآنی اول بودم و الان ۴ تا سوره کوچیک از اون موقه یادم مونده فقط 

بچچه که بودم و قرآن میخوندم مامانم واسم هدیه میخرید.اما الان پول میگیرم تا واسش قرآن بخونم!به هرحال زندگی خرج و مخارج داره!میگه میدم بیرون فلان قدر میگیرن میخونن!میگم برو جایی بده که ضرر نکنی مادر من! نرخ من همینه! 

بچچه که بودم جانمازی داشتم این هوا! مقنعه و تسبیحو سجاده و چادر مرتب! 

اما الان ی جانماز ک چادرمو مچاله کنم تووش و بضی وقتا شلوار نماز!برای جلوگیری از خوندنش با شلوارک!  

بزرگتر که شدم میگفتم دوس دارم زودتر ۱۸ ساله بشم!تا کسی بهم نگه اینکارو بکن این کارو نکن.۱۸ سالگی رو سن مستقلی میدونستم 

اما الان ۲۰ سالمه و هیچ کار خاصی نکردم توو زندگیم! 

نه ی خلافی! نه یه خطری نه یه هیجانی! 

راکده راکد...آسه برو آسه بیا...زندگیم خلاصه شده تووی سه تا مسیر.دانشگاه خونه باشگاه ... 

دختر خوب مامانم...با اینکه تازگیا میگه بچچه بودی بهتر بودی!خودمم به این نتیچه رسیدم البته! 


 امروز رفتیم کافی شاپ با ملیکا و بهناز ی چی کوفت کنیم! منو رو دیدم رو هر چیزیش کلی پول اضافه کرده بودن در کمال بی شعوری و پروویی اومدیم بیرون! ما که مال این شهر نیسیم که اصلا!! کسی مارو نمیشناسه! شعار این روزهای ما!

+ ***** سه شنبه 25 بهمن ماه سال 1390**** 10:58 PM تراوشات الی 11 نظر

تعداد بازدیدکنندگان : 4942